تبليغاتX
دخترم شان آی

دخترم شان آی

یک سری عکس از دخملی!

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 12:44  توسط مهسا  | 

قرص فروس سولفات و شانای!

سلام به همه خوانندگان وبلاگ شان آی


دخترم 2 سال و 9 ماهه شده و اونقدر تو این مدت تغییر کرده که واقعا نمیدونم کدوم یکیشو اینجا بنویسم..

خاطراتی که ازش دارم تو این مدت زیاده اما الان مغزم یاری نمیده که به نگارش درشون بیارم.شانای من بعد از یک سفری که داشتیم احساس کردم نا آروم شده و خوابش کم شده بود و رنگ صورتش به زردی میزد.بعد ازینکه بردمش دکتر و بعد از آزمایشات فهمیدیم که آهن بدنش کمه و دکتر گفت باید درمون شه و روزی یک قرص فروس سولفات به اضافه یک فولیک اسید 1 میلی گرم و 6 سی سی زینک براش نوشت و من الان یک هفته ای میشه که به بدبختی این داروهارو بهش میدم..خیلییی سخته روند قرص دادن به شانای به خصوص فروس سولفات!!!امروز دیگه خسته شدم و از روی ناچاری زدم زیر گریه نمیدونم چکار کنم...میترسم اگر شربتشم بگیرم همین طور بدخور باشه و اذیت کنه..باید 6 ماه مداوم این دارو رو بخوره...لطفا هرکسی تجربه مشابه داره راهنماییم کنه.

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 12:27  توسط مهسا  | 

عکسهای آتلیه شان آی در دو سالگی

http://www.yasiupload.com/


http://www.yasiupload.com/


http://www.yasiupload.com/
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 23:40  توسط مهسا  | 

دخملی سرما خورده!

سلام

شانای  2  روزی میشه که سرما خورده امروز بردمش دکتر گفت که سینوزهاش چرک کرده و بهش آنتی بیوتیک داد.براش آزمایش ادرار هم نوشت (چون سابقه عفونت ادراری داره).داروهاشو گرفتم و از امروز بهش میدم.بچه م دو شبه که تا صبح سرفه میکنه و راحت نخوابیده:((((

لطفا دعا کنید زودتر خوب شه.مرسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 12:32  توسط مهسا  | 

HAPPY VALENTINE*

سلام

اول از همه والنتاین مبارک باشه امیدوارم همیشه در کنار اونیکه دوستش دارید شاد و با انرژی زندگی کنید

امشب با شانای و ددیش کلی پیاده روی کردیم.شانای پا به پای ما بیشتر مسیرو اومد و باید ازش خواهش میکردی که بیاد بغل تا خسته نشه!!

تازگیها تا یک صدایی میاد شانای زود با تعجب میپرسه صدای چیه!(صیدای شیه!!!؟)بچه م مثل صمد حرف میزنه:))

دو تا جمله ای که وقتی شانای میگه من کلییی کیف میکنمو ناخودآگاه میچلونمش یکیش اینه:دوست دایم یعنی همون دوستت دارم

و  میگه آجغتم مامی که یعنی عاشقتم مامی.

چندتا جمله و کلمه دیگه به زبون شانای:

1-خوبه؟(یعنی خوبی؟؟!)

2-غدا(یعنی غذا)

3-بشور با ضمه روی ب(یعنی بخور!)

4-کارآمنه(یعنی کارت دارم!)

5-خطرتاته(یعنی خطرناکه)

6-سنین با ضمه روی س(یعنی حسین)حسن دایی شانای هست.

7-بابا مرتدا با ضمه روی م و فتحه روی ت(یعنی بابا مرتضی!)

8-بابا آدم(یعنی بابا ایمان)!!:D

9-سنانه با ضمه روی س(یعنی صبحانه)!

10-بیا بیشین(بیا بشین)!

11-بیو با ضمه روی ب(یعنی برو!)

12-چطویی با ضمه روی چ(یعنی چطوری؟)!

13-بایانو(یعنی پیانو)

14-پتونک با ضمه روی پ(یعنی پستونک)

15-دیتی(یعنی کیتی)عروسکی که شانای عاشقشه

16-سودی(یعنی سوزی)اینم عروسکیه که شبا موقع خواب باید تو بغلش بگیره تا بخوابه:)

پروژه از پوشک گرفتن شان آی با موفقیت به اتمام رسید(هوووووراااااا) دیگه حتی شبها هم پوشکش نمیکنم.البته یک ماهی هست که در طول روز پوشک نمیشه و الان یک هفته ست که شبها هم پوشکش نمیکنم خدا رو شکرررر

الانم اومده مثل پیشی چسبیده به من و میخواد تو بغلم لالا کنه.تا بعد بدرود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 23:17  توسط مهسا  | 

دخمل شیطون من

سلام

دیشب من شان آیو گذاشتم تو کالسکه ش و رفتیم با هم پیاده روی!هوا تقریبا سرد بود ولی من شان آیو حساااابی پوشونده بودم.دخملی کلی کیف کرد.کم کم داشت خوابش میبرد که رسیدیم به خونه دایی مجید!!اونجا که رفتیم خیلی موءدب نشسته بود بغل من.بعد از یکی دو ساعت که کیوان و کسرا پسرهای مهدیه جون اومدن شان آیم شریش گل کرد و شروع کرد به بازی کردن.از اونجاییکه کسرا از شان آی 5 ماه کوچیکتره(اما ماشالا درشته) همش باید مراقبشون میبودم که بینشون دعوا نشه!!این مشکلو تقریبا با همه دوست و رفیقهایی که پسردار هستن داریم!نمیدونم چرا پسرا تا یه دختر کوچولو میبینن میزننش!واسه تولدش هم من شده بودم بیبی سیتر!!(پرستار بچه!)خلاصه به شان آی خوش گذشت و دوست نداشت بیاد خونه!کلی بهش وعده دادم تا حاضر شده بیاد خونه!دخملی عاشق بستنی و شکلاته این موارد حداقل گاهی کمک میکنه تا کنترلش کنم وگرنه واقعا شر و غیر قابل کنترله.ماشالا خیلی گوش به بازیه و دوست داره همش باهاش بازی کنن.به خصوص من باید همش در اختیارش باشم که واقعا برام با این همه کار و مشغله سخته!

اینم عکس شان آی با کیوان و کسرا کوچولو:



امشب هم خونه باباجونش اینا دعوت بود.یه 3  4 ساعتی اونجا بود و من تونستم به کارام برسم.از هفته دیگه به طور فشرده دانشگاهم شروع میشه و شان آی مطمئنا اذیت خواهد شد ولی خوب چیکار کنم!خدا کنه زودتر به یه سنی برسه که ساعاتی که من پیشش نیستم اینقدر بهونه نگیره...دوتا عکس هم همین امشب 14 بهمن 89 ساعت 11 شب ازش گرفتم که اینجا واسه هواداراش میزارمممم:


e1dx41is3yo0lufud9b5.jpg

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 1:50  توسط مهسا  | 

تولد 2 سالگیت مبااارک شان آیم

امشب دختر قشنگمو بردم آتلیه و کلی ازش عکس گرفتن ایشالا به محض اینکه آماده شد براتون اسکن میکنم و اینجا میزارم.دخترم ۸ بهمن ۱۳۸۹ دو ساله شد و من متاسفانه به علت مشغله زیاد نتونستم همون روز تولدشو اینجا بهش تبریک بگم..

گل همیشه بهارم شان آی قشنگ مامان تولدت مبااارک

این عکس شب تولدشه که خودم گرفتم:



اینم عکس کیک شان آی که hello kitty هست:



اینم خرگوشی که براش درست کردم که اسم shanay  تو دستاش هست:


شان آی با رادین و ملیکا!خوش به حاااال آقا رادین!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 0:38  توسط مهسا  | 

مامان...

شان آی قشنگم 4روزه که دیگه کاملا منو به اسم مامان صدا میکنه!قبلا بهم میگفت ماما.وای که چقدر برام شیرینیه این کلمه اونقدر قشنگ اداش میکنه که هر دفعه میگه کلی انرژی میگیرم.به خصوص زمانیکه از خواب پا میشه و با صدای قشنگش صدام میکنه مامان مامان مامان...امروز از خواب ظهرش بیدار شده بود و منو صدا میکرد رفتم بالای سرش اول یک کم خودشو کشو قوس اومد و بعد از تختش اومد پایین و شروع کرد دستای منو ماچ کردن!منم محکم بغلش کردمو کلی بووووس نثارش کردم بعدش بابا ایمانش اومد تا بغلش کنه زود خودشو چسبوند به من و نرفت تو بغلش!!بردمش جلو تی وی و تو بغل من شروع به تماشا کردن کرد حدودا نیم ساعتی به این منوال گذشت تا پا شدو رفت کنترل تی وی رو برداشت و شروع کرد به شیطنت کردن..امروز واسش فیلم تولدشو بعد از مدتها گذاشتم واکنشش برام خیلی جالب بود!زمانیکه بدنیا اومدنشو نشون میداد و اینکه پرستار داره صورت خونیشو تمیز میکنه قیافش خیلی متفکرانه شده بود و نزدیک بود گریه کنه!بعدش که نشون میداد دارن لباس تنش میکنن و بغل منو بابایش هست همش میرفت دم تی وی و اشاره میکرد به خودش!بعدشم بهم با ایما اشاره میگفت نینیه(یعنی شانای)بیاد اینجا تو بغلمخیلی سعی کردم بفهمونم بهش که مامی جونم نمیشه این تو تی ویه و نمیتونه بیاد بیروننمیدونم بلخره موفق شدم یا نهبعدشم خسته شد و بعد از صرف یک شیشه شیر خوابش برد

وای شان آی تو تنها هدف من برای رسیدن به تعالی هستی.من پیشرفت خودمو واسه تو میخوام همه چیمو واسه تو میخوام...تک تک نفسهاتو میپرستم عزیززززترینم.خدایا دخترمو همیشه تا به ابد چه پیشش باشم و چه نباشم به تو میسپارم



+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 20:33  توسط مهسا  | 

بلخره تموم شد این امتحانا...

تو این مدت درگیر امتحانا بودمو نتونستم خیلی با دخترکم وقت بگذرونم.شانای قشنگم یک هفته ازم دور بودو من مجبور بودم واسه امتحانات بخونم.چقدرررررررررر سخت بوددخترکم به خاطر همین خیلی بهم بی اعتماد شده و اصلا ازم جدا نمیشه.فکر میکنه اگر برم دیگه بر نمیگردم پیشش!وقتی رفته بودم دنبالش باهام قهر کرده بودو بغلم نمیومد.بعد از اینکه کلی قربون صدقش شدم اومد پیشم و همش بوسم میکرد.دختر نازنینم .عزیزتر از جونم بدون که همیشه دوستت دارم
+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 20:39  توسط مهسا  | 

شان آی 1 سال و 4 ماه و 2 روزه من

وای خدا خیلی وقته نتونستم از شان آی بنویسم.آخه خیلی درگیر درس و دانشگاهم.خدا کنه زودتر تموم شه تا من بتونم تمام وقتمو با دخترم بگذرونم.شان آی من کلی بزرگ و خانوم شده.تو این هوای گرم عاشق آب بازیو حموم کردنه.و جالب اینجاست که تنها زمانی که بدون اذیت غذاشو میخوره تو حمومه!!!منم از این فرصت استفاده میکنم  تا خوب غذاهاشو بخوره.دخترم هر کاری که من بکنمو دوست داره انجام بده.مثلا وقتی دارم سوت میزنم یا دست میزنم دقیقا همین کارو میکنه.سوت زدنش که خیلی بامزست!!کلی میخندم از دستش.من وقتی سرفه میکنم اونم ادای منو در میاره!در کل واقعا من و باباش شدیم واسش یه الگو.عاشق قایم موشک بازیهههه.از هر فرصتی واسه همین کار استفاده میکنه.گاهی میر پشت سرم و سرشو میاره جلو و سعی میکنه بگه دالییی اما هنوز نمینونه.وقتی خوابش میاد یا میخواد کنار من بخوابه میاد و میگه خاااااااااااپپپپوووففف و همزمان سرشو میزاره رو دستش:))))خیلی این کارش منو باباشو میخندونه!!!جالب اینجاست که عاشق سریال افسانه افسونگره!!!به محض این که این سریالو میزاره میره میشینه جلو تلویزیون.و باز جالب تر اینه که صحنه هایی از فیلم که بازیگر مثلا دارن گریه میکنن شان آیو کاملا تحت تاثیر قرار میده طوریکه سعی میکنه بزنه زیر گریه!!!(این اتفاق دیشب منو باباشو متعجب کرد!!!)کاش میشد بیشتر با دخترم وقت بگذرونم.دارم لحظه شماری میکنم واسه تابستون.میخوام ببرمش استخر.خدا کنه از آب نترسه.الانش که عاشق آبه.راستی 2 روز دیگه تولد دایی شان آی هست.شان آی عاشق دایی حسینشه و مطمینم اگر میتونست حرف بزنه حتما با زبون شیرین بچه گونه ش تولدشو بهش تبریک میگفت و شعر تولد مبارک براش میخوند.اما اینجا بهترین مکان واسه همین حرفاست.دایی حسین مهربون تولد12 سالگیت مبااااااااااااااارک
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 14:0  توسط مهسا  |